تبلیغات
خط خطی های یک قلاش - مطالب محمد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

<

 

 

میریزه تو دلا سرما,  وقتی که شیشه ندارن

وقتی که حُرم نفسها,  تو دلا ریشه ندارن

 

توی هجمهء مگسها,  پُر طاعون دلامون

کی میاد مجنون لیلا؟  که بگه گیشه ندارن

 

این دلا  تا بفروشن,  واسهء یه عباسی بلیط مهر و

تا بگه پستن و مردن,   اگه عشق پیشه ندارن

 

یه روزی یکی اومد  تیشه رو داد به دست فرهاد

گفت که عاشقای این شهر,  واسه عشق بیشه ندارن

 

تو  بکَن بیشهء عشقو,  بیستون واسه چه کاره؟

وقتی که معشوقه هامون,  یه جو اندیشه ندارن

 

الغرض فرهادای  ما,   توی این بغض زمونه

واسه افطاری بغضا,  حتی یک تیشه ندارن

 

همه آدما غریبن,  واسه هم تو این زمونه

پشت هیچ کسی کلام  ((طرف از خویش)) ندارن

 

هر چی میگم که یه روزی,  میشن از نو پاک و صادق

گرد مرگ پاشیده اینجا,  واژهء ((میشه)) ندارن

 



نوشته شده توسط :محمد
شنبه 6 فروردین 1390-03:22 ق.ظ

    خدا را شکر

    زندگی خوب است

    اگر از احوالم خواسته باشید کیفم کوک است

    دماغم هم چاق

    هوای اینجا تعریف دارد

    انگار همیشه بهار است

    غذا هم خوب است

    دیگر از نان خشک و اب جوب خبری نیست

    اینجا دیگر نه کسی غصهء نان دارد, نه نوا

    حتی هر روز سهم سیگار مجانی هم  داریم

    دیگر لازم نیست برای یک نخ سیگار سگ دو بزنیم....

    مخصوصا این یکی دو روز اخیر, همه حسابی تحویلم گرفتند

    دیشب از رستوران برایم غاز کباب اوردند

    باورم نمیشد

    کار بچه ها بود

    طفلی ها پول شلوار دبیت هایی را که اینجا به بیگاری دوخته بودند هدر دادند برای اخرین شام من....

     ولی حیف که تنها چند دقیقه قبل از اعدام بهمان قلم و کاغذ میدهند وگرنه باز هم از محاسن اینجا برایتان مینبشتم....

    علی را که یادتان هست

    همان که پسر مشهدی ماشالا نوهء مرحوم میرزا حجت خان سر ممیز بود

    دیروز اعدامش کردند

    سر ظهری که خواب قیلوله بودم, دیدمش

    میگفت اصلا و ابدا درد ندارد....

    میگفت جایش خوبست

    بهتر از خانه شان!!

    حتی بهتر از اینجا!!!

     خیلی بهتر!!!!

    کاغذم دارد تمام میشود, پشتش مینویسم ولی امید ندارم که بتوانید بخوانید, اخر میبینید که پشت همهء کاغذ ها چاپ شده

    هر کس نامه را میخواند, بابا را از طرف من ببوسد

    به او بگویید میخواستم اکتور سینما  شوم

    میخواستم مرد دوران شوم

    به او بگویید میخواستم مایهء سر بلندی اش باشم

    ولی نداری بود و من و حوضم.

    وقت این اخرین تجربه, به یاد ان معلم کلاس دوم دبستانم افتادم

     به یاد ان روزی که به خاطر مشق شب, گوشم را هدف ضربدست سنگینش کرد و به او گفتم که ((هیچ کجای دنیا به من  مداد و کاغذ مجانی نمیدهند که برای جفنگیاتی که اسمش را مشق شب گذاشته ای حرام کنم)) که سیلی دومش پردهء گوشم را لرزاند....

    ولی چه خوب شد که قبل از مرگ فهمیدم که  یک جای دنیا هست که به همه مداد و کاغذ مجانی و بی منت میدهند; داخل زندان, قبل از اعدام....

     حیف شد, خیلی حیف, کاش ان روز که دوم دبستان بودم این قلم و کاغذ بی منت به دستم میرسید....

 

    زندانبان صدایم میکند انگار وقتش رسیده که نفس, اری نفس, همانکه تنها دلخوشی ام مجانی بودنش بود هم, دریغ شود از این تن رنجور.... .

 

 



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 26 دی 1389-02:25 ق.ظ

همهء داراییم
 
این دل بیمار است
و جهانی مواج
و تو درمانگر هر دل که تپد ناهمگون...
و تو را رامشگر
بهر هر جان و جهان متموج نامند
لیک این شبها من
همه فکرم اینست
که تو را باید جان, یا که جانان نامند؟
یا که ات جانافرین جان جانان جهان خواندن به است....



نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه 1 دی 1389-02:37 ق.ظ

پس از عمری به باطل سر نهادن, در پی ات, ای عشق!

کجا پیدات خواهم کرد؟ پیش که؟ کی ات ای عشق؟

 

در این ((گل پوچ))  طولانی, گُلی رو کن, فقط یک بار

پس از صد مشت پوچ خالی پی در پی ات, ای عشق!

 

-گم اندر گم- چه راهی تو که پایانت رسیدن نیست

اگر چه بیش و پیش از هر رهی کردم طی ات ای عشق!

 

مگر تقویم تو, ای بی بهشت!  اردی بهشتش نیست؟

که سهم از دوزخم دادی حوالت با دی ات  ای عشق!

 

به جز افسانهء ((نه)) از گلوی تو نزد بیرون

دمیدم هر چه افسون های ((اری)) در نی ات ای عشق!

 

دل من برهء گمگشته ات بود و دمی نشنید

نشانی های چوپانی, ز بانگ هی هی ات, ای عشق!

 

اگر موعود من, با توست, هر بار از چه می بینم

تو را, اما نمی بینم به همراه وی ات؟ ای عشق!

 

به شوق باده ای نوشین دوباره خالی اش کردم

ولی کاری نبود, این بار هم گویا  می ات, ای عشق!

 

استاد حسین منزوی



نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه 26 آبان 1389-07:31 ق.ظ

دیشب برای اولین شب (بعد از چند ماه) به خواب رفتم و عجیب تر  اینکه خواب هم دیدم

پدرم را

بعد از قریب به ده سال

گپ و گفتی از هر چیز و هر جا و هر کس

ولی من جرات نداشتم از خیالاتم که چه در سر دارم و الخ... چیزی به ایشان بگویم

ولی مگر میشود که به صورتم نگاه کند و نفهمد؟

(توی دلم میگویم: چه خوب که یکی فهمید)

ولی به چه قیمت؟ به قیمت دل بی قیمت پدر؟

باز هم نبشتن اغازیدم و به طعنه به خودم گوشزد کردم که:

کلامت را بچش تا به بی اندازگی وجودت تلخ نباشد

کلامت را بپز تا به بی اندازگی گوشت رانت خام و خونین نباشد

بگذار تا کلامت در غار گر گرفته دلت خوب برشته شود تا لذت بی اندازه دهد کسانت را که همه گویند چه ساکت و رضاست از دنیا.... .

حال اگر فهمیدم که چه نبشته ام؟!!!



نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه 5 آبان 1389-05:40 ق.ظ

  ای کاش یاوری بود تا میگفتمش….

 

  بعد از من بر سنگ گورم اینگونه بنگارد  افسانه تبارم را

 

 ….زینهار دارید این کلام از من که: از دهر امانی نیست جز مرگ

 

  و از مرگ امانی نیست جز خویش 

 

  و حال باحرارت بسیار بغلش میزنم پیش از انکه بغلم زنید منی را که

 

دیگر من نیستم….

 



نوشته شده توسط :محمد
دوشنبه 19 مهر 1389-12:00 ق.ظ

 

چند مدت پیش بود که کسی برام این شعر و فرستاد:

 

مطمئن باش و برو

 

 ضربه ات كاری بود

 

 دل من سخت شكست

 

 و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

 

 به من و عشقی پاك

 

 كه پر از یاد تو بود

 

 و خیالم می گفت

 

 تا ابد مال تو بود

 

 تو برو، برو تا راحتتر

 

 تكه های دل خود را آرام

 

 سر هم بند زنم

 

 

 

حالم منقلب شد و با دستی که ارتعاشش هنوز هم به جا مونده و ((حال)) اینکه هیچوقت هم اهل توضیح نبودم, این رو در جوابشون نبشتم :

 

 

 

 اری امروز همه

 

 پشت سر میگویند

 

 پیش رو میگویند

 

 ضربه ات کاری بود

 

 مطمئن باش و برو....

 .

 .

 

 سینهء پهن محمد امروز

 

 چون قلافی شده از لختهء خون

 

 تیغهء دشنهء تلخی تا بیخ

 

 در درون سینست

 .

 . 

 و به قلبش دردیست

 

 که وورا راه علاجی نبود

  .

  .

 و چه میداند کس

 

 که چه حالی دارد

 

 عاشق مست نما

 

 ان هنگام

 

 که ز ترس شرف معشوقش

 

 دل او میشکند

 . 

 .

 چه کسی دیده دل عاشق را؟

 

 چه کسی گفت گواهم که دلش سالم بود؟

 

 چه کسی میداند

 

 که درختان بلند 

 

 که درختان سترگ

 

 که چمن های قشنگ

 

 که چمن های فرو خفته به " کاشانهء" معشوقهء او

 

 هر شب جمعه ز چشم عاشق

 

 ابیاری شده اند

 . 

 .

 چه کسی میداند.... .

 

 



نوشته شده توسط :محمد
دوشنبه 22 شهریور 1389-02:11 ق.ظ

صبح روزی خواهم   رفتن از کاشانه

سوی جبری حتمی   سوی دیگر خانه

 

من همین دیروز از   خاک برخواسته ام

من همان کودک پار   بچه ای دردانه

 

گویشم پیش پدر   چون همه قند و نبات

گشت میزد به برم   چون یکی پروانه

 

ولی امروز مرا   شمع جان خاموش است

و به سمت گوری    میروم سلانه

 

تو فروغی افکن   بر من و بر غزلم

روز حمل سنگین   جسدم بر شانه

 

تو مبادا نفرین   بکنی بر میت

که ندارد سودی   اتش و ویرانه

 

ناصحی دیدم گفت:  هی عمو عاشق باش

تا که راه  ارباب     گز کنی مستانه

 

حین غزل را گفتم   و نباشد وقتی

و چنان یک قلاش    میروم رندانه

 



نوشته شده توسط :محمد
سه شنبه 9 شهریور 1389-01:11 ق.ظ

این یکی از کارای استاد  عالی پیامه  که  حسابی  کارامده

خوش  باشید و بدون گیر و گرفت.... .

 

 

 میگن بدجوری گیر و داره تهرون

 تموم لات و لوتا رو گرفتن

 به جرم ارتباط غیر شرعى

 میگن مجنون و لیلا رو گرفتن

 تموم شاعرا رو جمع كردن

 رهى، خیام، نیما رو گرفتن

 سپس جامى، نظامى، شیخ سعدى‏

 منوچهرى و صهبا رو گرفتن

 چو وامق دید مأموران ارشاد

 فلنگو بسته عذرا رو گرفتن

 از اون جایى كه پارتى داشت یوسف‏

 فقط دوست زلیخا رو گرفتن

 قِسِر در رفته‏ان شیرین و خسرو

 اونام فرهاد تنها رو گرفتن

 پس از اون، حافظ مست عرق خور

 خمار بى سر و پا رو گرفتن

 شنیدم ایرج ِ  میرزا گیر افتاد

 رییس بچه بازا رو گرفتن

 میگن لو رفته باباطاهر لخت

 بدون لنگ بابا رو گرفتن 

 و بعدش شاهد و ساقى و مطرب

 میگفتن هر سه چار تا رو گرفتن

 به تعقیب و گریز ترك شیراز

 سمرقند و بخارا رو گرفتن

 به جرم عشقبازى روز روشن

 قنارى، فنج، مینا رو گرفتن

 توى جردن به جرم بدحجابى

 همین دیروز حوا رو گرفتن

 تو خونه تیمى ِ یه تیم فوتبال

 على دایى، نكیسا رو گرفتن

 برا مالوندن ملى گراها

 تموم ملى پوشا رو گرفتن

 حوالى ولنجك تو یه پارتى

 چهل تا مست رسوا رو گرفتن

 هنرپیشه فراوون بوده اون جا

 فقط جمشید آریا رو گرفتن

 ببخشید، غیر از اون یكى دیگه‏ام  بود     

كى بود؟ هان ! فاطمه معتمد آریا رو گرفتن

چرا این مصرعش بالا بلنده ؟

 شاید چون دست بالا رو گرفتن

 از اون وقتى كه دانا شد توانا

 تواناهاى دانا رو گرفتن

 میون صفحه‏ى شطرنج، دیشب

 وزیر مشكى و شا رو گرفتن

 نه تنها رستم و سهراب و بیژن

 آناهیتا، آنیتا رو گرفتن

 به خاك و خون كشید اسكندر این ملك

 ولش كردند و دارا رو گرفتن

 به جرم اجتماع بى‏مجوز

 سه مرغابى رو تو دریا گرفتن

 شد آقا شاكى از طوبى عیالش

 ولى بر عكس، آقا رو گرفتن

 میگن طوبى به قاضى رشوه داده

 از این رو سوى طوبی رو گرفتن

 درون دادگاه بلخ دزدو 

 رها كردند و بنا رو گرفتن

 شكایت كردن از عیسا پزشكا

 به جا عیسا، یهودا رو گرفتن

 میگن لیلاج اوستاى قماره

 به جا اوستا، اَو ِستا رو گرفتن

 فریدون مشیرى شعر مى‏گفت

 فریدون هویدا رو گرفتن

 به جرم حمل نیم مثقال شیشه

 تموم شیشه بُرها رو گرفتن‏

 یكى قلیون كشیده توى دربند

 تموم اهل اون جا رو گرفتن‏

 براى زهره چشم از بچه‏هامون

 زدن دارا و سارا رو گرفتن‏

 گزارش داده چوپان دروغگو

 كه دهقان فداكارو گرفتن‏

 براى قافیه ما رو ببخشید

 كه حال شاعر ما رو گرفتن‏

 براى خوندن اشعار هالو

 یكى مى‏گفت: ملا رو گرفتن



نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه 28 مرداد 1389-06:15 ق.ظ

 

 

بعضی وختا  گریه هام  کم میارن پیش نگات

روزی صد بار میمیرم وختی که بغض داره صدات

 

قربون چشمای خوشکلت برم هستی من

دیگه اخر جنازم  وختی بارون چشات

 

اگه چینی دلم   هزار هزار  ترک داره

خیالم از دل تو جمع,  محمدت فدات

  

دُرُس ترک ترک شده دلم, ولی بدون

غیر تو هیچکسی راه نداره توش, الا هوات

 

یه روز از همین روزا, تو معرکه, سر قمار

دیگه رفتنی میشیم ما , ولی من دارم برات

  

یه دونه هدیه که مثل میوهء صنوبره

حک شده هر طرفش, شمایل سر تا به پات

 

ادما بهش میگن قلب, ولی حیف که نیس لبی

تا ببوسه بعد  هدیه,   سر  و  روت  و با لبات

 



نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه 14 مرداد 1389-04:32 ب.ظ

  من از تبار عمو زادگان مرگ

   روزی سیاه و شوم

          برجی که قحطی مهر بود

                         سالی  که قحطی ماه بود

                                                 ترک عدم گفتم و

                                                           پا در راهی خاکسترین نهادم

 راهی خاکستری تر  از پساب های انسانیتمان

و به چشمم

             به چشم کوچکم دیدم که این راه چه پیل تنانی را از پای نشانده

   و هجمهء تلخ پادزهر نماها

 تبارم را که روزی هر تار ابریشم به هم رنگی با ایشان مباهات میکرد

استحاله کرد

     استحاله ای زرد و مذموم

  استحاله ای همانند اب شیرینی که در غلیان اراده خدا ,  زرد و تلخ شد

استحاله ای به تلخی ان گره

                                   ان گره که سالها ست  گلویم را از پای در اورده

ان گره

        ان یکی گره

                       و همجنس  گره های بیشمار دیگر که به  این قلب صنوبری  سنجاق شده اند

صادقانه میگویم از قول صادق

                                         در زندگی  این من

                                                                در زندگی این من و هر من دیگر

((زخمهایی هست که مانند خوره روح را میخورد))

و امروز من تنهای تنها, نظاره گرم  ریختن ذره های جانم را.



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 3 مرداد 1389-06:00 ب.ظ

فی الحال بعد از مدتها فهمیدم که این دو بیت شعر شاید به نظر  بند تنبانی یعنی چی...

 

حرف از  برای گفتن نیست

جان از  برای رفتن نیست

جان از جهان من دورست

اشک از  برای سفتن نیست

 

امروز با بزرگترین غم دنیا دارم میرم به سمت فرودگاه

به سمت شهر پیامبر

به سمت شهر خود خدا

به سمت به جا اوردن اعمال  عمرهء مفرده

 

ولی من هنوز  نمیدونم احرام یعنی چی برای کسی که دانگش از این دنیا تنها یه ارزو بوده  ؟

برای کسی که با هیچ کس و هیچ چیز  خوش حال  نیست...

و حقیقتا نمیدونم این ادم دیگه قراره چی بهش حروم بشه

و یکصد و اندی نمیدونمه دیگه که هیچکس عهده دار  پاسخشون نیست...

حتما پیش خودتون فکر میکنید کسی که فقط و فقط یه ارزو داره باید خوشبخت ترین ادم روی زمین باشه,  منم همینطور فکر میکنم  :-)

باور کنید کسی که پشت این کیبورد نشسته و گاهی اوقات به نظر دگران دوست داشتنی و گاهی دیگه مهربون و گاهی تلخ و گاهی هم ...   مدتهاست که تنها ارزوش اینه که حکم نفس کشیدن از اباحه در بیاد و براش حروم بشه و تموم بشه  ولی خب یکی که باید بخواد, نمیخواد و ما هم مطیع امر...

 

اگه از دوستان داخل نت و دوستان خارج... کسی بر ذمهء من حقی داره لطفا عفو کنه

هرچند مهمترین کسی که باید محمد رو ببخشه در دسترس نیست... یعنی روی محمد کبودتر از اونه که دستش برای خداحافظی یا یک سلام یا ... حتی یک رقم از شمارش رو بگیره ...

 

باور کنید از طرف تمام شما نایب الزیاره هستم و به جای تک تکتون پیشونی پیامبر رو میبوسم



نوشته شده توسط :محمد
سه شنبه 15 تیر 1389-07:00 ق.ظ

ان عاشقی که از بغلت این جنون گرفت

بیچاره از لب شکرت قند خون گرفت

 

چشمش که تیزبین و عقابی سرشت بود

با دیدنت دو صد مرض گونه گون گرفت

 

وان سائلی که غم به جز  از اب و نان نداشت

با دیدنت هزار غم چند و چون گرفت

 

یا عارفی که کار بجز  سجده اش نبود

از دیدنت دوصد قدح لاله گون گرفت

 

فرهاد وار  انس و ملک در  کف  تو اند

از هول دیدنت دوباره دل بیستون گرفت

 

تو کیستی که مایهء جان میستانیم

کاین لال خسته دل  از سر  زبون گرفت

 

هرچند نیست در خور تو این ملول  زار

لیک از برای تو  گَه سُکنی به تون(۱ ) گرفت

 

............................................................................................................

۱. تون حمام محل ریختن شاخ و برگ و لاس برای افروختن شعلهء زیر خزینه, که  گه گاه محل پناه و یا سکنی گاه افراد قرار میگرفته.



نوشته شده توسط :محمد
جمعه 28 خرداد 1389-01:07 ب.ظ

 

 

می کنم  الفبا را، روی لوحه ی سنگی
واو
  مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی
امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی
هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی
قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل
گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی
لاشه های خون آلود روی دار می پوسند
وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی

 

 

استاد منزوی



نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه 20 خرداد 1389-10:00 ب.ظ

 

 

غزال من شده اینت درود آخر من

فراز من !  شده وقت فرود آخر من

 

تمام هستی من, پُر ز واپسین نگهت

پر است, پر ز حقیقت, سرود آخر من

 

نشد که باشمت از خود طلیعه, ای الماس

که من زغالم و طی شد رکود آخر من

 

نه از تو میشکنم من, نه از جفای حبیب

که از وفای تو سنگین جمود آخر من

 

به پاسداری این دل که میشود آوار

بزن هلال لبانت به جود آخر من

 

تو رستگار عظیمی که پشت این پرده

ندیده است دو چشمت سجود آخر من

 

که این بنای کلنگی قرینه با مرگست

چه زود آمده وقت وفود آخر من

 

ز شرم خویش نگفتم سخن برابر تو

و این غزل شده گفت و شنود آخر من

 

...................................................................................

بدون شرح.... .

 



نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه 6 خرداد 1389-04:59 ق.ظ











  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2