خدا را شکر
زندگی خوب است
اگر از احوالم خواسته باشید کیفم کوک است
دماغم هم چاق
هوای اینجا تعریف دارد
انگار همیشه بهار است
غذا هم خوب است
دیگر از نان خشک و اب جوب خبری نیست
اینجا دیگر نه کسی غصهء نان دارد, نه نوا
حتی هر روز سهم سیگار مجانی هم داریم
دیگر لازم نیست برای یک نخ سیگار سگ دو بزنیم....
مخصوصا این یکی دو روز اخیر, همه حسابی تحویلم گرفتند
دیشب از رستوران برایم غاز کباب اوردند
باورم نمیشد
کار بچه ها بود
طفلی ها پول شلوار دبیت هایی را که اینجا به بیگاری دوخته بودند هدر دادند برای اخرین شام من....
ولی حیف که تنها چند دقیقه قبل از اعدام بهمان قلم و کاغذ میدهند وگرنه باز هم از محاسن اینجا برایتان مینبشتم....
علی را که یادتان هست
همان که پسر مشهدی ماشالا نوهء مرحوم میرزا حجت خان سر ممیز بود
دیروز اعدامش کردند
سر ظهری که خواب قیلوله بودم, دیدمش
میگفت اصلا و ابدا درد ندارد....
میگفت جایش خوبست
بهتر از خانه شان!!
حتی بهتر از اینجا!!!
خیلی بهتر!!!!
کاغذم دارد تمام میشود, پشتش مینویسم ولی امید ندارم که بتوانید بخوانید, اخر میبینید که پشت همهء کاغذ ها چاپ شده
هر کس نامه را میخواند, بابا را از طرف من ببوسد
به او بگویید میخواستم اکتور سینما شوم
میخواستم مرد دوران شوم
به او بگویید میخواستم مایهء سر بلندی اش باشم
ولی نداری بود و من و حوضم.
وقت این اخرین تجربه, به یاد ان معلم کلاس دوم دبستانم افتادم
به یاد ان روزی که به خاطر مشق شب, گوشم را هدف ضربدست سنگینش کرد و به او گفتم که ((هیچ کجای دنیا به من مداد و کاغذ مجانی نمیدهند که برای جفنگیاتی که اسمش را مشق شب گذاشته ای حرام کنم)) که سیلی دومش پردهء گوشم را لرزاند....
ولی چه خوب شد که قبل از مرگ فهمیدم که یک جای دنیا هست که به همه مداد و کاغذ مجانی و بی منت میدهند; داخل زندان, قبل از اعدام....
حیف شد, خیلی حیف, کاش ان روز که دوم دبستان بودم این قلم و کاغذ بی منت به دستم میرسید....
زندانبان صدایم میکند انگار وقتش رسیده که نفس, اری نفس, همانکه تنها دلخوشی ام مجانی بودنش بود هم, دریغ شود از این تن رنجور.... .
تبلیغات 
