تبلیغات
خط خطی های یک قلاش - شهر بی بیشه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

<

 

 

میریزه تو دلا سرما,  وقتی که شیشه ندارن

وقتی که حُرم نفسها,  تو دلا ریشه ندارن

 

توی هجمهء مگسها,  پُر طاعون دلامون

کی میاد مجنون لیلا؟  که بگه گیشه ندارن

 

این دلا  تا بفروشن,  واسهء یه عباسی بلیط مهر و

تا بگه پستن و مردن,   اگه عشق پیشه ندارن

 

یه روزی یکی اومد  تیشه رو داد به دست فرهاد

گفت که عاشقای این شهر,  واسه عشق بیشه ندارن

 

تو  بکَن بیشهء عشقو,  بیستون واسه چه کاره؟

وقتی که معشوقه هامون,  یه جو اندیشه ندارن

 

الغرض فرهادای  ما,   توی این بغض زمونه

واسه افطاری بغضا,  حتی یک تیشه ندارن

 

همه آدما غریبن,  واسه هم تو این زمونه

پشت هیچ کسی کلام  ((طرف از خویش)) ندارن

 

هر چی میگم که یه روزی,  میشن از نو پاک و صادق

گرد مرگ پاشیده اینجا,  واژهء ((میشه)) ندارن

 



نوشته شده توسط :محمد
شنبه 6 فروردین 1390-03:22 ق.ظ