تبلیغات
خط خطی های یک قلاش
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

<

  سلام

  این مطلب رو وقتی نبشتم که دیدم بنده ای رو عصبانی کردم

  خیلی ناراحت و دلگیر

  اونقدر ناراحت که از شکلکی استفاده کرده که داره مثل سوت زودپز بخار میکنه و کبود شده (عین مکتوب سند را میتوانید در کامنت مطلب قبل ملاحظه بفرمایید)

  ولی من مطابق شیوهء هر روزم بی خیال.... .

 

  این مطلب رو در جواب کامنت نگاری های دوستم رهگذر نبشتم.... .

 

  از شوخی گذشته, متاسفم که دوستم رو ناراحت کردم ولی افکاری که در ذیل به اونها  به طور بی نهایت خلاصه اشاره خواهم کرد به شدت روحم رو ازار میده

 

  و البته جواب ایشون  اونقدر مفصله که بخاطرش یه مملکت به هم میریزه

  و خواستم گوشزد کنم که هر سوال کننده ای لایق جواب هست گرچه هر سوال شونده ای لایق پاسخ دادن به مردمان نیست(البته این رو به خودم گوشزد میکنم).... .

 

 

  امروز بدجوری یاد اوضاع اشفتهء عراق افتادم، یاد اون کسایی که هموطنای مارو، هموطنای خودشونو و هر کس دیگرو که فکر میکنند شیعست میکشند.... .

 

  من فکر میکنم شیعه یک اعتقاد نیست بلکه یک تفکره، تفکر مبارزه با ظلم و هزار تا چیزه دیگه که همه میدونیم، و البته تفکر در نهایت ریشه پیدا میکنه در روح ما و چیزی متفاوت از مضمونی که امروز اعتقاد خونده میشه رو شکل میده

 

  اون ادما بلند داد میزنن یا محمد بن عبداله و خودشون رو با اعتقاد تمام منفجر میکنند

یا داد میزنن یا الله و.... .

 

  من هیچ کس رو با هیچ چوبی نمیرونم چون خاصیت کسی بودن اینه که کسی نتونه برونتت و اختیارت دست خودت باشه و حتی اجازهء قضاوت هم به خودم نمیدم.... .

ولی امروز سر یه درد دل کوچیک باز شد که اگه نگم برای خودش شقشقه ای میشه و .... .

 

  چند روز پیش با بچه ها رفتیم حرم حضرت معصومه (س)

  من که شاید به قول بچه ها سالی یکمرتبه هم عصبانی نمیشم میخواستم یقهء چرک یکی از خدام حرم رو بگیرم و بگم پدر سوخته با مجوز کدوم خدا زل میزنی تو صورت تک تک نوامیس مردم تا به اونایی که چادری و خوش حجاب هستند لبخند بزنی و به خانم های نه چندان خوش حجاب با چوب الوده تر از فکر غبار گرفتت شتک بزنی و به لبت ذکر سبحان الله باشه و.... .

 (که البته با پا در میونی و من بمیرم و تو بمیری دوستان شب و تو بازداشتگاه نخوابیدم)

 

  ما هزار تا کار اشتباه میکنیم و فقط و فقط  یک فکر درست هم تو ذهنمونه: همیشه خدا مراقب ما و همراه ماست

 

  من با اعتقادم سینمو  سپر میکنم برای گلوله ای که از تفنگ هموطنم به طرفم نشونه رفته, فقط و فقط برای اینکه شاید شب, قبل از خواب یه لحظه چهرهء معصوم خون الود من بیاد تو ذهنش و فکرش عوض بشه, این وسط, هم من قبل از مرگ زبونم رو با اعتقاد وافر به ذکر لا اله الا الله چرخوندم و هم اون مامور گاردی قبل از شلیک زبونش رو با اعتقاد وافر به ذکر لا اله الا الله چرخونده ولی بهشت فقط برای یکی از ما تعبیه شده.... .

 

  فکر کن شب وقتی با خستگی تمام از سر کار یا دانشگاه یا هر جای دیگه میای خونه و میخوای یه سری به صفحهء نظرات بلاگت بزنی یا یه اپ تازه بذاری میبینی بلاگت پلمب شده و.... .

 

  و حالا شب شده و اون سرباز رفته خونش و داره ذکر یونسیه سر میده

 

  حالا خدارو هزار مرتبه شکر که بلاگ مثل جون ادمیزاد نیست که فقط یه دونه باشه وگرنه ما برای همیشه از وجود برادرمون ببخشید منظورم همون خواهرمون بود، سارای عزیز  و خیلی عزیزان دیگه محروم میشدیم

 

  اون سرباز نه بلاگش پلمب شده نه گلوله ای به سینش ..... و مدام هم میگه خدایا من جونم رو برای تو  به خطر میندازماااااااااااااااا.... .

 

  گفتم بلاگ خودتون هم خیلی به خطر افتاد چون این جمله تون توی اون پست که: دارم وبلاگ خودمم به خطر میندازم حتی یه مگس نیمه جون رو هم به خنده وامیداره دوست من

 

  من درباره هیچکس قضاوت نمیکنم گر چه قضا مهمترین بخش زندگیم

 

  به هر صورت نصیب هر کس که منور الفکره  از این دنیا فقط اینه:

 

  5 گرم سرب برای پلمب بلاگم

  15 گرم سرب برای اینکه دیگه هیچوقت نتونم فکر کنم

  ( ولی کور خوندید، من تمام فکرام و نبشتم و به محض اینکه بمیرم توسط دوستانم در اختیار ادارهء پلی... نه ببخشید، در اختیار یه انتشارات قرار میگیره ;-)    

.

.

.

.

.

.

.

و لی تمام سربهای دنیا هم برای ایران عزیز من کافی نیست.... .

 

 

................................................................................................

 

 راستی میخواستم بگم پشت هر نقطه ازین چارنقطه های من (.... .) یه دنیا حرفه ولی زبان کوتاه. 

 

و خواستم این گلها رو به همتون تقدیم کنم



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 2 خرداد 1389-01:58 ق.ظ

 

این مثنوی   رو از روی داستان زندگی رسول دادخواه خیابانی معروف به رسول ترک  نبشتم که تقدیمش می کنم  به بانوی دو عالم

و شرمنده ام  از این که نتیجهء این همه سال کاغذ هدر دادن فقط همین مثنوی برای امشب ..... .

راستی چون حجمش زیاد بود, مابقیش رو توی ادامه مطلب گذاشتم  ولی انگار بعضی از بچه ها ندیدن

 

رسول ترک

 

 

لا ابالی,   حقیر  می آمد

                                        همچو حر,  سر بزیر می آمد

 

کفش هایش فتاده بر گردن

                                        مویه هایش چو دجله پروردن

 

رنگ او زردتر  بُد  از انبه

                                      خوش هوا بود جان او چون  به

 

لَخت  آبی گرفت در دستان

                                      تا بشوید ز جان خود  حرمان

 

آب در دست و فکر آقا بود

                                        یاد آن لب که بی تمنا بود

 

آب را نوش کرد و دولا شد

                                       یا علی گفت و سوی والا شد

 

چون درآمد به مجلس ارباب

                                        خم شد او تا کمر میانهء باب

 

گوهر جان به آب چشمان سُفت

                                              زیر لب با حسین ِخود این گفت:

 

گرچه  بدکارم  و  خراباتی

                                              ز تو خواهم برای خود آتی.....


ادامهء مثنوی رسول

نوشته شده توسط :محمد
دوشنبه 27 اردیبهشت 1389-12:03 ق.ظ

راستش چند روز پیش توی اتوبوس این شعرو برای  شب شعری که موضوعش اعتیاد بود, گفتم

در حقیقت خواستم بدونید که اگه خیلی مزخرف, اتوبوسی دیگه      ;-)

 

 

 

 

 

ز دوران جوانی بس ملولم

 

ز بس بیکارم و در خود بلولم

 

 

ز بس که کرده ام نشئه ز تریاک

 

بدون قید عالم لول لولم

 

 

نمیدانم چه شد اما پری سال

 

همه گفتند اینجانب سوسولم

 

 

چنان سنگین برامد کار بر ما

 

که خم شد از غمش دو کتف و کولم

 

 

ولی افسوس و صد اه و دو صد داد

 

که من در این مواقع گیج و گولم

 

 

و تا پرسیدمی چونست راهش?

 

بدیدم که ز دود ناب  فولم

 

 

و  ان سالم بشد پای نگاری

 

و از  ان سال غرق اشک غولم

 

 

خلاصه گویمت ای جان جانان

 

من از بهر همین ها چپّ و چولم

 

 

وگرنه رستم دستان کجا بود

 

بترسید او ز انی نقل قولم

 

 

نگویم بیش ازین حرف اضافی

 

که از موت الملک̦ من غرق هولم

 

 

بسنده میکنم تنها بر این پند

 

که  نه گفتن بها از آره  رولم  ;-)



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 19 اردیبهشت 1389-11:22 ب.ظ

 

 سلام عزیزان

 ترسیدم که 16 اردی بهشت نتونم اپ کنم, به همین خاطر امشب نبشتم اخه یکم ورق های سالنمای من با باقی ادما متفاوته

روز معلم که نه, در حقیقت روز استاد برای من, روز یاد گرفتن عاشقی و تمام ترنمی که از شعر روی دیواره های قلبم نشسته, شانزدهم اردی بهشت, سالگشت از دست دادن مردی که تمام ایران به عنوان استاد بلا منازع غزل معاصر میشناسنش:

               یعنی   استاد حسین منزوی

 

استاد انقدر کارای فوق العاده داره که نمیشه شمردشون ولی حتما غزل ((خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود......و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود)) رو که کورش یغمایی خونده شنیدید, اون غزل یکی از کارای استاده

البته حدود 150 تا از ترانه های استاد توسط معروفترین خواننده ها ی میهنمون خونده شدن مثل: علیرضا افتخاری, ایرج, جمال وفایی, شهرام ناظری, فیروزه , گیتی, مسعود خادم و کورش یغمایی که بالا گفتم

به همین خاطر امشب دو تا از غزل های استاد رو که خیلی دوسشون دارم براتون گذاشتم

البته قبلش باید از یکی از بهترین شاعرای این کشور تشکر کنم که منو با استاد منزوی اشنا کرد: منظورم برادرم و همهء زندگیم

ممنون

 

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم
 لختی حریف لحظه های غربتت باشم
 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
 بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
 من هم ستونی در کنار قامتت باشم
 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذار
تا رخنه ای در قلعه بند فطرتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت 
 یا شعله واری در خمود خلوتت باشم
 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
 بگذار همچون اینه در خدمتت باشم
 در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

 ................................................................................................

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب که راه نفس بسته اید, بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من
 نه, در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه, تیغ از شما ورید از من
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی  من 
 شما که با غم من آشناترید از من

 

 



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389-11:32 ب.ظ

امروز یعنی 11 اردی بهشت     تولد عزیزترینم, نفسم, تولد غزالم

 

 

پس بلند میگم غزالهء من تولدت  مبارککککککککککککککککککککککککککککک



نوشته شده توسط :محمد
شنبه 11 اردیبهشت 1389-12:46 ق.ظ

 

 

 خواستم امروز را بی خیال سپری کنم , بی قید و بی دغدغه

 خواستم امروز را بی خیال هوا, بی خیال نفس, بی خیال غزل و بی خیال رنگ و ترانه طی کنم

 خواستم امروز را .... خواستم و خواستم و خواستم

 خواستم غصه را بی خیال شوم که راوی این روزگار تلخ منست

 خواستم زندگانی را بی خیال بی خیال از سر بگذرانم ولی تکه ای از لپم را در میانهء خمیر ریش خونی جا گذاشتم

 و با چشمان استیکماتی که تنها از تک قدمی  میتوانند برجی را رویت کنند,  به وضوح دودی بیکرانهء اسمان دیدم که تنها انچه را که میتوانم امروز و هر روز بی خیالش باشم, همین خواست های منست.

 روزی دفتری را گشودم که سر لوحه اش این نبشته بود: بیا دنیا بسازیم , نه با دنیا ....

ولی امروز واپسین روز از چهارمین برج حسرتی  است که بی خیال ساختنش شدم, بی خیال  بی خیال

 از ان بی خیالی ها که از جنس هواست, از جنس هباءست, و از جنس جفت پوچ های کودکیمان

و در این ثانیه ها که چند خطی از سر دلمرگی نگاشتم حتی سطور بالا را بی خیال شدم

 پس بی خیال  بی خیالی های  دل ازارم,  بی خیال  بی خیال .... .

 گفتم بی خیال  بی خیالی از سطور بالا  و بی خیال خواست ها, دیدم  دل  که به نداری خواست ها بخشیدیم

 پس اقلش اینست که این صندلی مترو برایمان میماند

 چند ثانیه ازین پیش تر, ناگاه پیر مردی  نگاهم را  ربود, به دستانم زل زده بود یا شاید به یک صندلی که تمام سهام جوانیم ازین دنیا بود

 پس این خواستگاهم را نیز به او بخشیدم و میدانم که تا لحظاتی دیگر حتی این جای دست ناقابل روی میله ها را نیز, باید ببخشم, پس فی الفور اخرش را میگویم:

 بی خیال حتی یک قدمگاه امن و بی خیال بی خیالیم از نفس  وز  رگ و بی خیال عشقی که بخشیدم. . . .

 



نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389-10:03 ب.ظ

امشب فقط و فقط برای کسانی که توی این سنگر بلورین کنارم هستند اپ میکنم

روز معلم و روز جهانی کارگر ... .

 

یار من , مردی ز مردان پیشگام باید نمود

از برای گفت و گو  زهری به جام باید نمود

گرچه در پایان ره , پیروز میدانی ولی

زهر را تا واپسین جرعه به کام باید نمود

 

گر شده باران  ملال آور چو ابر  نوبهار

ای دریغا آسمان را ایزوگام باید نمود

چون که ننماید افاقه ایزوگام بام وحی

آب این تبذیر کاران را سهام باید نمود

 

((قیمت نقره چو شد افزون ز الماس و طلا

رنگ الماس و طلا را نقره فام باید نمود))

این بود تدبیر دیروز ملاکین زمام

ملک ما را اینچنین مردان زمام باید نمود

 

درد این دل چون شد افزون از تحمل, لاجرم

بس ملاقات طبیبان به نام باید نمود

هر طبیبی گفت:  قوت ظهر و شامت  کم بکن

هان؟ کدامین قوت را قسمت میان ظهر و شام باید نمود؟

 

مردی از فرزانگانم گفت: خوشبختی, خوشی

جست و جو در این دیار از باد سام باید نمود

چون که باد سام هم ننمود راه خود به ما

زاب چشم خویشتن دوش و حمام باید نمود

 

بس که هر کس گفت : چشمش شوخ شد  امشب غزال

چون که شب فردا شود , تعویض نام باید نمود

 چون که استاد ادب شبها مسافر کش شود

بهر شعرش لاجرم وزنی به سان قام قام باید نمود

 

این پلیدی ها چه میخواهند از دنیای ما

تا به کی شمشیرها را در نیام باید نمود؟

 

 



نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389-07:48 ب.ظ

 

 

 

اینو برای کسی نوشتم که  تا ابد الاباد توی رگهام جاری و زندست... .

 

 

باز شدم غریبه ای، غربت من نهان مکن

پیش دو چشم خیس من، فاتحی!! اینچنان مکن

 

خسته ز بودن خود  َم، بس که خراب کرده ام

شکسته این حباب دل، لگد به خرده نان مکن

 

چینهء کاه گل شدم، خم به هزارتوی خود

رفتنی ام به جان من، شراره ات روان مکن

 

ذره به ذره شد دلم، خمیر خانه سازیت

بساز عالمی ز من، پشت به این کران مکن

 

کرانهء محمدت، به قدر این تنست هم

ظفر چو یافتی براو، تو  لت* به بی توان مکن

 

تمام آنچه گفته شد، بُدست خواب شُفته ام

تو ماه بی کرانه ای، هستی من نهان مکن

 

 

 

*لت (به فتح لام) به معنای سیلی و چک



نوشته شده توسط :محمد
جمعه 3 اردیبهشت 1389-05:17 ب.ظ

 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

.

.

امروز و الان, دوباره از نو شروع میکنم

سلامممممممم



نوشته شده توسط :محمد
جمعه 3 اردیبهشت 1389-11:27 ق.ظ











  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2